تبليغاتX
طرفداران وعاشقان داریوش
به وبلاگ عاشقان داریوش خوش آمدید --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- امیدوارم دقایق خوبی را در این وبلاگ سپری کنید
باسلام به گرمی خورشید سوزان خدمت شما داریوشی های عزیز قسمتی های از کنسرت داریوش

در مونیخ(المان)در سال ۲۰۰۷ میزارم  برای دانلود امیدوارم خوشتون بیاد . نظرات خودتونو در بخش نظرات

بنویسید.

داریوش است که بر تارو جان مینوازد

برای دانلود کلیک کنید

 

+ نوشته شده توسط داریوش لاورز در چهارشنبه 30 مرداد1387 و ساعت 21:34 |

سلام به همه ای داریوشی های عزیز امروز

قسمتی از تصویری داریوش از یکی از کنسرتهای

بسیار قشنگش میزارم .داریوش اهنگ سلام اجرا

میکنه که بسیار زیبا است مخصوصا وقتی طرفدارانش

روی صحنه میان وبراش گل میارن حتما دانلود کنید

ونظر بدید.

برای دانلود کلیک کنید

gft

 

 

+ نوشته شده توسط داریوش لاورز در پنجشنبه 24 مرداد1387 و ساعت 11:48 |
پرویز قلیچ خانی: آقای داریوش اقبالی عزیز، با تشکر فراوان از شما برای ‏پذیرش این گفت و گو. همانطور که در مکالمه یِ تلفنی توضیح دادم، صدمین شماره ی آرش که در ‏شانزدهمین سال خود منتشر می شود، به مقولات تبعیدیانِ سیاسی و ‏مهاجرین ایرانی در خارج از کشور اختصاص دارد. یکی از این مقولات، ترانه ‏سرایی در تبعید است.‏
در تحریریه تصیصم گرفته شد که من، گفت و گویی داشته باشم با شما؛ چرا ‏که به نظر ما شما جزو معدود خوانندگانِ معترضی هستید که طی این چند ‏دههِ کار هنری خود، هم چنان این خصلت شورشگری را حفظ کرده و ‏همیشه مخالف ظلم و بی عدالتی حاکم بر جامعه بوده اید.‏
 

داریوش:‏
‏ من بسیار خوشحالم که امروز در کنار شما هستم. همین طور که به حرف ‏های شما گوش می دادم، منو بُردید به سال های دور. به استادیوم امجدیه، ‏چرا که من یکی از طرفدارانِ خود شما بودم. نه تنها روزهای نو جوانی که در ‏تیم کیان بازی می کردید، بلکه، بازی تیم ملی ایران با اسرائیل را در سال ‏‏1347، که گل پیروزی را از راه دور وارد دروازه ی اسرائیل گردید، فراموش ‏نمی کنم. ‏
من خوشحالم که پس از گذشت سال ها، امروز در پاریس نشسته ایم و نقبی ‏به خاطرات دور می زنیم و یادآور دورانی می شویم که من با اکثر بچه های ‏تیم دوست و رفیق بودم؛ چرا که خودم نیز از نوجوانی فوتبال بازی می کردم. ‏امیدوارم که این مرور خاطرات برای خوانندگان شما نیز جذاب و خواندنی ‏باشد.‏
قلیچ خانی: ضمن تشکر از این که مرا نیز خجالت دادید، اجازه می خوام به ‏سئوالات بپردازم.‏
بخش زیادی از مردم ایران، شما را به عنوان یک خواننده ی معترض می ‏شناسند؛ و به همین خاطر اکثر ترانه هایی که تا به حال اجرا کرده اید با این ‏مضمون بوده است و برای همین در دل مردم ایران-خصوصاٌ طرفداران ‏موسیقی پاپ- جایگاه خاصی پیدا کرده اید. می خواهم بپرسم چه عواملی در ‏زندگی شما باعث شده که شما با روحیه ای معترض به محیط موسیقی ایران ‏قدم بگذارید؟
داریوش:
‏ واقعیت اش این است که من تا سن 19 سالگی، بیشتر وقت ام در زمین ‏بازی می گذشت. درس می خواندم اما عشق موسیقی را با همه وجود حس ‏می کردم؛ ولی تصویر این که روزی خواننده معروفی بشوم، بسیار تصویر ‏دوری بود. و هیچ گاه هم برای این که خواننده ای بشوم شروع نکردم.‏
همه ی کارهای من اتفاقی بود. درست است که من از سن 9 سالگی روی ‏صحنه می رفتم ولی این که قصد داشته باشم خواننده بشوم نبوده است. ‏اولین جرقه و تجربه هم در برنامه دوستم هنرمند نامدار آقای حسن ‏خیاطباشی اتفاق افتاد.‏
تنها در سن 19 سالگی بود که با آشنا شدن با ایرج جنتی عطایی و شروع ‏اولین کار حرفه ایم با او، و درست در زمانی که من شانس همکاری با ‏آهنگساز برجسته آقای پرویز مقصدی را داشتم، بسیار به من کمک کرد که ‏وارد مرحله دیگری بشم. باید یادآوری کنم که آهنگ های مقصدی نقش ‏مهمی در شهرت بسیاری از خواننده ها داشت و من هم از این قاعده ‏مستثنی نبودم. البته این بر میگرده به دوره ی اول کار حرفه یی من.‏
اما در مورد "خواننده ی معترض" که شما اشاره کردید، باید بگویم: زمانی ‏که به دنیای خوانندگی حرفه ای وارد شدم با دنیای جدیدی آشنا شدم. ‏دنیای خوانندگی و ترانه سرایی، رادیو و تلویزیون، روزنامه و مجله؛ همه ی ‏این ها برای من تازگی داشت! قرار نبود که من این جا باشم! قرار بود که به ‏دانشگاه بروم و بچه ای درس خوان و خلبان بشوم؛ درسته که از بچه گی ‏میخواندم ولی، خوانندگی را حرفه نمی دانستم؛ اما این مرحله ی جدید باعث ‏شد که به صورت حرفه ای وارد دنیای خوانندگی بشوم؛ و در همان قدم های ‏اول مشت اول را خوردم. با سانسور اداره شورای شعر و موسیقی، با تبعیض و ‏زور رسمی آشنا شدم؛ پارتی بازی و قلدری و زورگویی مسئولین اداری و ‏ممیزی را دیدم؛ به راستی چگونه باید این عشق به خوانندگی را حفظ می ‏کردم؟ هنوز به خواندن سومین ترانه ی ایرج و بابک نرسیده بودم که باید ‏پرسش و پاسخ و بازجویی پس بدهم! و البته کمی دیرتر ترانه های ترانه ‏سراهای برجسته یی مثل آقای شهیار قنبری و مسعود امینی و اردلان سرفراز ‏و... همین طور که جلوتر می رفتم، حس می کردم که این فضای  نورانی، ‏ظاهری است. شنا کردن در این فضای نورانیِ صحنه ی خوانندگی، تبحر و ‏بلدی خواصی لازم داشت که من با آن آشنا نبودم. تنها عشق به خواندن و ‏برای مردم خواندن چیزی بود که توانست مرا در این محیط پر آشوب، حفظ ‏کند. هر چند که در این رهگذر، ضربات و لطمات فراوانی خوردم و خوردیم. ‏خصوصاٌ دهه ی 1350، که برای محیط موسیقی ما، دهه ی بسیار حساسی ‏بود. دهه ای که بلاهای فراوانی بر سر من، ایرج جنتی عطایی وعده ی ‏دیگری که اسم بردم آمد؛ در واقع، ترانهِ به گونه های مختلف، مورد هجوم ‏قرار گرفت.‏
این دوره با بینش خاصی برای من آغاز شد. دوره ای که درد جامعه در ترانه ‏های خوب ترانه سرایان ما، خصوصاٌ ایرج جنتی عطایی انعکاس می یافت. و ‏البه همراه با ملودی های آهنگساز های بسیار خوبی مثل زنده یاد بابک بیات، ‏شماعی زاده، مرحوم واروژان و چند نفر دیگر.‏
زمانی که من برای اولین بار با ایرج در شمال ایران روبرو شدم، احساس کردم ‏که هم زبان و گُم شده ای را پیدا کرده ام. در آن زمان حس می کردم که ‏مانند یک انسان گرسنه دلم می خواد که ترانه های ایرج را یکی پس از ‏دیگری بر صحنه، فریاد کنم.‏
قلیچ خانی: در واقع برخورد اولیه شما با ایرج جنتی عطایی به عنوان ترانه ‏سرای معترض باعث شد که انگیزهای اعتراض در وجود خود شما، تقویت ‏بشود. در واقع چیزی در وجود شما در قلیان بود که ترانه های ایرج کبریتی ‏به آن زد. به نظر من در آن شرایط اجتماعی، شهامت می خواست که کسی ‏این ترانه ها را بروی صحنه ببرد و شما در واقع به چنین ریسکی دست زدید ‏و البته هزینه ی آن را هم، پرداختید.‏

داریوش: ‏
راستش بیشتر ما در جامعه ای بزرگ شده بودیم که همیشه با نوعی برخورد ‏دیکتاتور مآبانه روبرو بودیم. از خانواده گرفته تا معلم در مدرسه، و پلیس در ‏کوچه و بازار. تا چشم باز کردیم که خودمان را بشناسیم، متوجه شدیم که ‏اکثراٌ در حال زورگویی به ما هستند. این مسئله در شکل گیری روحیه من ‏بی تأثیر نبوده است. هر چند که مسئله ی مضمون ترانه بسیار مهم است.‏
قلیچ خانی: به نظر من جوهره ای در وجود شما وجود داشته که باعث شده ‏است با برخورد با ترانه سرایان خوب ، تقویت شود. روزی در مورد این مسئله ‏با آقای جنتی صحبت می کردیم و او در مورد همین روحیه اعتراضی و ادامه ‏کاری آن در وجود شما، می گفت : «پاسخ گرفتن از جامعه، بسیار مهم بود. ‏وقتی یک آرتیست جوان که تازه شروع به کار حرفه ای کرده و در ضمن ‏کارهایی نیز می کند که شهامت زیادی می خواهد، بلافصل از مردم جواب ‏می گیرد و این جوابی که مردم به داریوش دادند، در تقویت روحیه و ادامه ‏کاری داریوش بسیار تأثیر داشت.»‏

داریوش:
درست است. این به روح و روان خود آدم نیز وابسته است. ممکن است شعر ‏بسیار خوبی را ایرج به خواننده ی دیگری بدهد و او اظهار کند که به روحیه ‏من نمی خورد؛ در صورتی که ترانه های ایرج با رگ و پی من سروکار داشت. ‏قبل از ایرج، زمانی شش و هشت می خواندیم، یک روز که کتاب شاملو را ‏می خواندم وقتی به شعر پریا رسیدم احساس کردم که درد جامعه را فریاد ‏می کند. با دوستم ملودی روی آن گذاشتیم که حس ما بود. ولی در آن زمان ‏ها اجازه آهنگ گرفتن به این راحتی ها نبود. وقتی آن را برای اجرا به ‏‏"شورای شعر و ترانه" معرفی کردیم، گفتن که اجازه اجرا ندارید! ما اعتراض ‏کردیم که کتاب آن درآمده چرا اجازه نداریم؟! گفتن که باید شعر آن عوض ‏شود. در حالی که من شعر را خوانده بودم و اصل آن هم زیر زمینی پخش ‏شده بود. برای همین از مینا اسدی خواستند که شعری بر وزن پریا بگوید که ‏با این ملودی خوانده شود. مینا اسدی هم "شعر زندگی یک بازیه / کی از ‏عمرش راضیه را گفت و ما هم اجرا کردیم. در واقع قبل از آشنا شدن با ایرج ‏و خواندن ترانه های او، خودم را در پریای شاملو پیدا می کردم. زمانی که با ‏ایرج آشنا شدم، پله پله و قدم به قدم جلو رفتیم، "جنگل"، "بن بست"، ‏‏"خونه"، "علی کنکوری"و... که همه حرف و درد جامعه بود. هنوز هم هست!‏
روزی به بازجویم گفتم که تو  چیزی را از من گرفتی و یک چیز به من یاد ‏دادی؛ نشان دادی که من در کجا دارم زندگی می کنم. در ضمن، آن تصویر ‏و حسی را که من در نوجوانی از آزادی در هنگام خواندن داشتم، از من ‏گرفتی.‏
قلیچ خانی: همان طور که قبلاٌ اشاره کردم، شما شهامت این را داشتید که ‏برای خواندن ترانه های ایرج، و چند ترانه هم از ترانه سرایان معروف دیگر که ‏اسم بردید، ریسک کنید و کردید؛ در ضمن هزینه ی آن را هم پرداختید. آیا ‏امکان دارد که چگونگی و
علت دستگیری خود را توسط ساواک در رژیم ‏شاهنشاهی، برای خوانندگان ما توضیح دهید؟‏

داریوش:‏
‏ اگر بخواهم قدم به قدم اتفاق را توضیح دهم، به درازا خواهد کشید. اما، به ‏طور مختصر باید بگویم که کم کم متوجه شدم که عده ای خوش ندارند که ‏ترانه و خواندن حرمتی داشته رسالتی و تعهدی داشته باشد. در ضمن از آن ‏خواندن های شبانه و بزمی و خصوصی هم گریزان بودم. در نتیجه روی ‏صحنه هم که می رفتم، دو سه آهنگ اجرا می کردم و بعد تمام می کردم. ‏اعتراض هم که می کردند می گفتم که من چنین هستم. دلم می خواست ‏برای اجرای کار، آزاد باشم. اگر دلم می خواست روی سن می رفتم و اگر نه، ‏نمی رفتم. تا این که روزی که می خواستم به روی سن بروم، گفتن که تو ‏نمی توانی بالا بروی. عکس ها را پایین کشیدند. دو هفته بعد در منزلی که ‏برای صحبت در مورد فیلمی با تنی از دوستان دور هم جمع شده بودیم، با ‏رد یابی که قبلاٌ شده بود به داخل منزل ریختند و من با یک کارگردان جوان ‏که از امریکا آمده بود و دوستم بهروز به نژاد را دستگیر کردند. دو روز بعد ‏ایرج جنتی عطایی، دو روز بعد مسعود امینی و بعد شهریار قنبری را دستگیر ‏کردند.‏
بعد هم من و ایرج را جلوی دوربین آورده و عکسی گرفتند و بازجو با طعنه ‏می گفت که ما می خواهیم تو را معروف کنیم. و یکی دیگر از آن ها می ‏گفت که از آن بالا بگونه ای تو را زده ایم زمین که نخواهی فهمید که چگونه ‏خورده ای.‏
هر چه گذشت و هرچه تحقیق کردند، چیزی دستگیرشان نشد. در هیچ ‏حسابی پول نداشتم. شک کردند پس این همه پولی که من درآورده ام ‏کجاست؟! شاید بگونه ای به چریک ها پولی می رسانم؟!‏
دو روز بعد، عکس روی روزنامه را آوردند که به جرم پخش مواد مخدر ‏دستگیر شده ام. در زمانی که جرم ده گرم هروئین را اعدام اعلام می کردند، ‏منی را که اعلام کرده بودند با مقدار زیادی هروئین و تریاک دستگیر شده ام، ‏‏9 ماه بعد از زندان آزاد کردند!!‏
در واقع با دستگیری من و دیگران، قصد داشتند که وحشتی در بین افراد ‏حرفه ی ما و کلاٌ در محیط هنری بوجود بیاورند و در ضمن با زدن اتهام ‏داشتن مواد مخدر، ما را به خیال خود خراب کنند. هر چند که مثل همه ‏رژیم های دیکتاتوری، عکس آن شد. درست مثل امروز که رژیم جمهوری ‏اسلامی با به مصاحبه کشیدن روشنفکران و دانشجویان، قصد خراب کردن ‏آنان را دارد، در حالی که ما می بینیم درست تأثیر عکس در جامعه دارد. ‏
چند ماه پس از آزادی این دوستان، ساواک تصمیم گرفت که آزادی من در ‏گرو خواندن ترانه یی به عنوان ابراز ندامت باشد. شهیار قنبری ترانه یی ‏نوشت که اسکلت اصلیش همین ترانه یی هست که این اواخر به اسم "هیچ ‏کجا عزیز تر از وطن نبود" پخش شد. آقای منفرد زاذه هم آهنگی ارائه ‏کردند که اگر اشتباه نکنم برای متن فیلم "بلوچ" از آن استفاده شده. اما ‏جالب اینجاست که امنیتی ها فکر می کردند که ایرج و من که به طور ‏عجیبی از نظر حسی و عاطفی و عقیده یی به هم نزدیک هستیم فکر می ‏کردند که با هسته یا شاخه ای از مبارزین ارتباط داریم. یادمه یکروز من و ‏ایرج را  روبرو کردن. سئوال باران شروع شد. ایرج به صراحت میگفت که اون ‏ها حق ندارن جوان ها را به جرم وطن پرستی دستگیر و شکنجه کنند. من ‏هم که دیدم ایرج داره خیلی تند میره از زیر میز زدم به پاش که کوتاه بیاد ‏ولی اون فکر کرد دارم تشویقش می کنم و ادامه میداد. آنها با اینکه ایرج را ‏آزاد کرده بودن اما دست از سرش ور نمی داشتند. تا یکروز من دیدم که ‏خانواده ی من ایرج را به ملاقات  من آوردند. ملاقاتی که فقط مخصوص ‏خانواده بود. ‏
شرح بیشتر ماجرای قبل از این ملاقات را ایرج در یکی از مصاحبه هایش ‏گقته است.‏
نا گفته نماند که تا قبل از انقلاب هم ما کاملاٌ "آزاد" نبودیم. یک مامور هر ‏وقت که میخواست، وارد خانه و زندگی من یا ایرج می شد. مهمانی و خلوت ‏هم سرشان نمی شد. این از تحت نظر بودن هم بد تر بود.‏
قلیچ خانی: این کاری است که اکثر حکومت های فاشیستی به آن متوسل ‏می شوند؛ هر چند که روند شوهای تلویزیونی در نهایت به ضد این حکومت ‏ها تمام شده است.‏

داریوش:‏
در واقع حکومت های مستبد بخاطر ضعفی که دارند مجبور به چنین اعمالی ‏می شوند. در حالی که اگر حکومتها ترسی از ادامه ی کار خود نداشته باشند، ‏نیازی به چنین شوهای قلابی نخواهند داشت.‏

ادامه دارد.....................

+ نوشته شده توسط داریوش لاورز در سه شنبه 15 مرداد1387 و ساعت 19:18 |

dari

«معجزۀ خاموش»
ترانه: ایرج جنتی عطایی
آهنگ: بابک سعیدی
تنظیم: بابک سعیدی

 

طعم خيس اندوه و اتفاق افتــــــــــــــاده يـــــــــــــــه آه خداحافظ ، يه فاجعه ساده

خالي شدم از رويا ، حسي منو از من برد يـــه سايه شبيه من ، پشت پنجره پژمرد

اي معجزه خاموش يه حادثه روشن شو يه لحظه فقط يه اه همجنس شکفتن شـو

از روزن اين کنج خاکســــتري پر پر مشغول تماشاي ويرون شدن من شـــــو

برگرد به برگرشتن از فاصله دورم کـن يه خاطره با من باش يه گريه مرورم کن

از گر گر بي رحم اين تجربه من ســـوز پرواز رهايي باش به ضيافت ديــــروز

به کوچه که پيوستي شهر از تو لبا لب شد لحظه آخر لحظه شب عاقبت شـب شــد

آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بــود راهي شدنت حرف نقطه چين پايــان بود

اي معجزه خاموش يه حادثه روشن شو يه لحظه فقط يه اه همجنس شکفتن شـو

از روزن اين کنج خاکســــتري پر پر مشغول تماشاي ويرون شدن من شـــــو

اجعه سادهاز روزن اين کنج خاکســــتري پر پر مشغول تماشاي ويرون شدن من شـــــو

+ نوشته شده توسط داریوش لاورز در جمعه 4 مرداد1387 و ساعت 17:33 |